تبليغاتX
نامه هایی به خورشید

نامه هایی به خورشید

شعری از غاده السمان
شاعری توانا از سوریه

اگر به خانۀ من آمدی

برایم مداد بیاور، مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جُرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم ، تا به هوس هم ، نیفتم!

یک مداد پاک کن بده ،  برای مَحو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سُرخیشان ، سیاهم کند!

یک بیلچه ، تا همۀ حس هایم را از ریشه درآورم

شُخم بزنم وُجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا

یک تیغ بده ، موهایم را از ته بتراشم ، سَرَم هوایی بخورد

و بی‌واسطۀ روسری ، کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده ، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمَش

... اینگونه فریادم بی صداتر است !

قیچی یادت نرود ،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی !

مغزم را که شُستم ، پَهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نِی انداخت.

می‌دانی که باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ،

برچَسب ...... می‌زنندَم

بُغضم را در گلو خفه کنم!

یک کُپی از هُویتم را هم می‌خواهم  تا وقتی

ناسِزا و تحقیر تقدیمَم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم !

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در خوراک بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حَقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف دُرشت بنویسم

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 21:20 توسط باران |


از عشق سخن باید گفت ; همیشه از عشق سخن باید گفت

عشق ، در لحظه پدید می آید

دوست داشتن ، در امتداد زمان

این ، اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است

عشق ، معیارها را در هم می ریزد

دوست داشتن بر پایه ی معیارها بنا می شود

عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد

دوست داشتن ، از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد

عشق، قانون نمی شناسد،

دوست داشتن،اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی ست.

عشق فوران می کند- چون آتشفشان،و شره می کند چون آبشاری عظیم،

دوست داشتن،جاری می شود چون رودخانه ای بر بستری با شیب نرم.

عشق ، ویران کردن خویش است

دوست داشتن ، ساختنی عظیم

عشق ، دق الباب نمی کند ، مودب نیست ، حرف شنو نیست ، درس خوانده نیست ، حسابگر نیست ، سر به زیر نیست ، مطیع نیست

عشق ، دیوار را باور نمی کند ، کوه را باور نمی کند ، گرداب را باور نمی کند ، زخم دهان باز کرده را باور نمی کند ، مرگ را باور نمی کند

عشق ، در وحله ی پیدایی ، دوست داشتن را نفی می کند ، نادیده می گیرد ، پس میزند ، له می کند و می گذرد

دوست داشتن نیز ، ناگزیر ،در امتداد زمان ، عشق را دود می کند ، به آسمان می فرستد ، و چون خاطره ای حرام ، فرشته ی نگهبانی بر آن می گمارد

عشق ، سحر است ، دوست داشتن ، باطل السحر

عشق و دوست داشتن ، از پی هم می آیند ، اما هرگز در یک خانه منزل نمی کنند

عشق ،انقلاب است،دوست داشتن، اصلاح

میان عشق و دوست داشتن ، هیچ نقطه ی مشترکی نیست

از دوست داشتن به عشق می توان رسید ، و از عشق ، به دوست داشتن

اما به هر حال ،حرکت از خود به خود نیست ، از نوعی به نوعی ست ، از خمیره ای به خمیره یی

و فاصله ایست ابدی ،میان عشق و دوست داشتن

که برای پیمودن این فاصله ، یا باید پرید ، یا باید فروچکی

خوبی دوست داشتن در این است که خراب نمی کند ، دفرمه نمی کند ، اسیر نمی کند

اما عشق چیزِ دیگری است... هیچ کس انتهایش را نمیداند و شاید همین جذابیت عشق ا

است

+ نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت1391 20:52 توسط باران |


 

سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت.

وزیر همواره میگفت: هر اتفاقی که رخ میدهد به صلاح ماست.

روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید،وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !

پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیلهای رسیدکه مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند،

 زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!!!

آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند،

 اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید : چگونه میتوانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید !!!

 به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد.

 پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت:اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه میگفتی هر چه رخ میدهد به صلاح شماست چه  بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگیام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!!

 وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمیبینید،اگر من به زندان نمیافتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب میکردند،

 بنابراین میبینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود!!!

ایمان قوی داشته باشید و بدانید هر چه رخ میدهد خواست خداوند است

تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد.

پائولوکوئیلو

 

+ نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391 21:0 توسط باران |


 
امید
شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شدناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او امید به بخشش داشت
 
عشق
امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.امیر برگشت و دید هیچکس نیست .شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!!عاشق به غیر نظر نمی کند
 
زیبایی
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام

+ نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391 20:20 توسط باران |



In the morning,

sun gazes at me to make me happy...

Cool breeze hugs me to see my smile...

Birds sings to make me smile....

But my dear,

They don't know that

my smile is incomplete until

I remember your face..

+ نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391 6:38 توسط باران |


قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه
مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین
مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش
کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا
در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا
موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌
آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند
.. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ”
احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،

‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان
که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش
نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان
به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است
که به صلیب جهالت کشیدیم.
دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 22:43 توسط باران |


سلام دشت شقایق

نمیدانم چرا امروز ، یاد آن روز افتادم که برایت نوشتم:

انقدر نگو میرم

اگه بری میمیرم

یادت هست کنارش چه نوشتی؟

نوشتی:

نه نمی میرید، شما میتونید

راست میگفتی،

هنوز نفس میکشم

هنوز قلبم مایع سرخرنگی را در بدنم میچرخاند

هنوز ...

فقط نمیدانم

اگر قلبم و شش هایم کارشان را درست انجام میدهند چرا سینه ام این همه سوزان است؟

مگر آنجا غیر از قلب و ریه چیز دیگری هم هست؟

این همه درد از کجاست؟

انگار یک تکه ذغال گداخته سمت چپ سینه ام جا خوش کرده

آن شبی یک لیوان اشک در تنهایی هم هنوز نتوانسته خاموشش کند.

.

آری من هنوز زنده ام

اما

تنها به این دلیل که تو هرگز نرفتی

هنوز همانجایی

هنوز توی سینه ام جا خوش کرده ای و گذر تمام این سالها هم نتوانسته صاحب آن خانه را بیرون کند.

صاحب آن خانه ی کوچک سوزان را.

+ نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1391 16:7 توسط باران |



از 3 نفر هرگز متنفر نباش :
فروردینی ها، مهری‌ها، اسفندی ها
... چـون بهتـرینن


... 3 نفر رو هرگز نرنجون:
اردیبهشتی ها ، تیری ها ، دی ـی ها
... چـون صادقن


3 نفر رو هیچوقت نذار از زندگیت برن:
شهریوری‌ ها ، آذری‌ ها ،آبانی ها
... چـون به درد دلت گوش میدن


3 نفر رو هرگز از دست نده:
مرداد ـی ها ، خرداد ـی ها ، بهمن ـی ها

... چـون دوست ِ واقعی ان؟

.

.

فکر کنم اصل مطلبو گرفتی!

همونجایی که به من و تو اشاره میکنه

+ نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1391 15:58 توسط باران |



پرستاری در یکی از بیمارستان های استرالیا که ویژه نگهداری از بیماران در شرف مرگ بوده، بر اساس گفته های بیماران در آخرین لحظات عمر عمده ترین موارد پشیمانی و حسرت آنان را جمع آوری و دسته بندی کرده است.
به گفته وی متداول ترین مورد پشیمانی افراد این بوده « ای کاش آنقدر سخت و طولانی کار نکرده بودم.»
این پرستار به نام «برونی ویر» آخرین گفته ها، آرزوهای بربادرفته و حسرت های این افراد را ابتدا در وبلاگ خود منتشر کرد. مطالب این وبلاگ چنان مورد توجه قرار گرفت که وی براساس آن کتابی نوشته است به نام «پنج پشیمانی عمده در لحظه مرگ».
«برونی ویر» در کتاب خود اشاره می کند که اکثر افراد در لحظاتی که در انتظار مرگ هستند، دید بسیار دقیق و روشنی راجع به زندگی خود و زندگی به طور کلی پیدا می کنند و کسانی که هنوز عمری برای آنها باقی مانده با توجه به این مطالب شاید بتوانند از تجارب دیگران بیاموزند.
وی می گوید که وقتی از این افراد در مورد اشتباهات، آرزوهای برباد رفته و یا موارد پشیمانی سئوال می شد اکثر آنها به موارد مشابهی اشاره می کردند.
روزنامه گاردین چاپ لندن، برمبنای گفتگو با نویسنده این کتاب فهرست پنج مورد عمده از پشیمانی در لحظه مرگ را به طور خلاصه منتشر کرده است:
۱- ای کاش من شهامت آن را داشتم که زندگی خود را به شکلی سپری می کردم که حقیقتا تمایل من بود و نه به شیوه ای که دیگران از من انتظار داشتند. این موضوع یکی از عمده ترین موارد پشیمانی درمیان اکثر افراد بوده است . وقتی که لحظات پایانی زندگی فرا می رسد بسیاری از افراد به خوبی درمی یابند که بخش عمده ای از آمال و آرزوهای خود را عملی نکرده اند. آنها در می یابند که دلیل مرگ آنها تا حد زیادی به تصمیم هایی که در طول زندگی گرفته اند بستگی داشته است. سلامت شاید بزرگترین منبع آزادی و آزادی انتخاب است و معمولا افراد تا زمانیکه زندگی آنها به خطر نیافتاده  قدر این نعمت را نمی دانند.
۲- ای کاش من اینقدر سخت و طولانی کار نکرده بودم. معمولا بیماران مرد از این نکته شکایت داشتند. آنها دوران کودکی فرزندان و همدهمی با همسر خود را به خاطر ساعات کار طولانی از دست داده بودند. ولی در مورد نسل قدیم که درصد کمتری از زنان شاغل بوده اند این موضوع کمتر در میان بیماران زن رایج بود. تمام مردانی که در بستر مرگ با آنها صحبت شده از سپری کردن ساعات و روزهای طولانی در محیط کار پشیمان بودند.
۳- ای کاش من شهامت بیان احساسات خود را داشتم. بسیاری از افراد درمقاطع مختلف زندگی و یا در شرایط گوناگون برای حفظ مناسبات مسالمت آمیز با دیگران از بیان صریح احساسات خود طفره می روند. به همین خاطر زندگی آنها از آن چیزی که واقعا باید باشد فاصله می گیرد و یا آنها هیچگاه آن کسی نخواهند شد که آرزو و یا توانایی آن را داشته اند. بسیاری از افراد تحت تاثیر تلخکامی و یا ناکامی های ناشی از مماشات با دیگران و محیط ، به بیماری های جدی مبتلا می شوند.
۴- ای کاش تماس با دوستان را حفظ کرده بودم. خیلی از افراد تا لحظات پایانی عمر قدر دوستان خوب و یا حفظ تماس با دوستان قدیمی را نمی دانند و معمولا در فرصت کوتاه قبل از مرگ امکان جستجو و پیدا کردن این دوستان قدیمی فراهم نیست. بسیاری از افراد چنان در زندگی خود غرق می شوند که به سادگی تماس با دوستان را فراموش کرده و یا کلا حذف می کنند. بسیاری در لحظات پایان عمر خود از اینکه برای دوستی و روابط خود ارزش کافی قایل نبوده اند دچار پشیمانی می شوند.
۵- ای کاش به خودم اجازه می دادم که شادتر باشم. این مورد از پشیمانی در کمال تعجب بسیار عمومیت دارد. بسیاری از افراد تا لحظات پایانی عمر خود متوجه نشده بودند که شاد بودن در حقیقت یک انتخاب است. بسیاری سالیان عمر خود را با تکرار عادات و الگوهای همیشگی زندگی خود طی کرده بودند. بسیاری به اصطلاح « آرامش» ناشی از تکرار الگو و عادات همیشگی را بر تغییر ترجیح داده بودند. و این هراس از تغییر هم جنبه های فیزیکی و هم جنبه های احساسی و عاطفی زندگی را شامل می شود.

+ نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391 20:11 توسط باران |


سلام نور چشام

این پست فقط برای خنده ست چون وقتی میخندی تمام باغهای گیلاس دنیا شکوفه میدن ، خنده های تو با خودشون بهارو میارن.

به قول پابلو نرودا : هوا را از من بگیر خنده ت را نه.

لیست احمقانه ترین سوالات IT که از مشاوران شرکت BT انگلستان پرسیده شده به شرح زیر است:

مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟

مشتری : Netscape

مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.

 مشتری : اوه، ببخشید ... Internet Explorer

مشتری : من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه!

یک مشتری نمی‌تونه به اینترنت وصل بشه...

مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟

مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.

مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟

مشتری : پنج تا ستاره.

مشتری : من توی پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم.

مرکز : آیا شما پرینتر رنگی دارید؟ مشتری : نه.

مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.

مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟

مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.

مشتری : اون 7 هم با حروف بزرگه؟

مرکز : چه کمکی از من برمیاد؟ مشتری : من دارم اولین ایمیلم رو می‌نویسم.

مرکز : خوب، و چه مشکلی وجود داره؟

 مشتری : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوری دورش دایره بذارم؟

مشتری : سلام، من (سلین) هستم. نمی تونم دیسکتم رو دربیارم مرکز : سعی کردین دکمه رو فشار بدین؟

مشتری : آره ولی اون واقعاً گیر کرده

مرکز : این خوب نیست، من یک یادداشت آماده می‌کنم برای همکاران فنی که بیان در محل.

مشتری : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درایو ... هنوز روی میزمه ... ببخشید ...

کاربر: کامپیوتر می گوید هر کلیدی را (any keys) فشار دهید اما من نمی‌توانم دکمه any را روی کیبوردم پیدا کنم.

کاربر: من نمی‌توانم کانال‌های تلویزیون را با مانیتورم عوض کنم.

کاربر: من با یک نفر در اینترنت آشنا شدم می‌توانید شماره تلفن او را برای من پیدا کنید.

کاربر: اینترنت من کار نمی‌کند؟

مشاور: مودم را وصل کرده‌اید، همه سیم‌های کامپیوتر را چک کرده‌اید؟

کاربر: نه الان فقط مانیتور جلوی من است هنوز کامپیوتر و مودم را از جعبه در نیاورده‌ام!

کاربر: پسر 14 ساله من برای کامپیوتر رمز گذاشته و حالا من نمی توانم وارد آن شوم.

مشاور: رمز آن را فراموش کرده؟

کاربر: نه آن را به من نمی‌گوید چون با من لَج کرده!

مشاور: لطفا روی My Computer ،کلیک کنید.

کاربر: من فقط کامپیوتر خودم را دارم کامپیوتر شما پیش من نیست.

مشاور: مشکل شما به خاطر نرم افزار اسپای ویری است که روی دستگاه‌تان نصب شده(اسپای در انگلیسی به معنی جاسوس است)

کاربر: اسپای!؟ ببینم یعنی او می تواند از داخل مانیتور وقتی لباس عوض می‌کنم من را ببیند؟

کاربر: ماوس پد من سیم ندارد!

مشاور: من فکر کنم متوجه منظور شما نشدم. ماوس پد شما قرار نیست سیمی داشته باشد.

کاربر: پس چگونه می تواند ماوس را پیدا کند؟ یعنی وایرلس است؟

مرکز مشاوره: چه نوع کامپیوتری دارید؟

مشتری: یک کامپیوتر سفید ...

مرکز : روز خوش، چه کمکی از من برمیاد؟

مشتری : سلام ... من نمی تونم پرینت کنم.

مرکز : میشه لطفاً روی Start کلیک کنید و ...

مشتری : گوش کن رفیق؛ برای من اصطلاحات فنی نیار! من بیل گیتس نیستم، لعنتی!

مشتری : سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه : (نمی تونم پرینتر رو پیدا کنم) من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم، اما کامپیوتر هنوز میگه نمی‌تونه پیداش کنه...

مرکز : الآن روی مانیتورتون چیه خانوم؟

 مشتری : یه خرس Teddy که دوستم از سوپرمارکت برام خریده!

مرکز : الآن F8 رو بزنین.

مشتری : کار نمی کنه. مرکز : دقیقاً چه کار کردین؟

مشتری : من کلید F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتید، ولی هیچ اتفاقی نمی افته...

مشتری : کیبورد من دیگه کار نمی‌کنه.

مرکز : مطمئنید که به کامپیوترتون وصله؟

مشتری : نه، من نمی تونم پشت کامپیوتر برم.

مرکز : کیبوردتون رو بردارید و 10 قدم به عقب برید.

مشتری : باشه. مرکز : کیبورد با شما اومد؟

مشتری : بله مرکز : این یعنی کیبورد وصل نیست.

کیبورد دیگه‌ای اونجا نیست؟

مشتری : چرا، یکی دیگه اینجا هست. اوه ... اون یکی کار می کنه!

مرکز : مرکز خدمات شرکت مایکروسافت، می‌تونم کمکتون کنم؟

مشتری : عصرتون بخیر! من بیش از 4 ساعت برای شما صبر کردم. میشه لطفاً بگید چقدر طول میکشه قبل از اینکه بتونین کمکم کنید؟

 مرکز : آآه..؟ ببخشید، من متوجه مشکلتون نشدم؟

مشتری : من داشتم توی Word کار می کردم و دکمه Help رو کلیک کردم بیش از 4 ساعت قبل. میشه بگید کی بالاخره کمکم می‌کنید؟

+ نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391 21:6 توسط باران |


حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.
زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.
وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.

من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.
با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.
اى کاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!
حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته‌ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین!
حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.
در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود…

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 14:8 توسط باران |


خیلی سخته یه مرد عاشق یه بچه بشه


خیلی سخته

+ نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391 21:58 توسط باران |


این شعر فریدون مشیری را مدتهاست میخوانم از همان اولین دیدارمان به بعد و امروز هم هنوز همان است هنوز همه میپرسند و میخواهند بدانند این کیست که من همیشه در حال صحبت با او هستم بارها وقتی در خیالم در حال صحبت با تو بودم غافلگیرم کرده اند.دیگر همه همکارانم فهمیده اند که مجنون افسانه نبود، آنها خودشان همکاری دارند که مجنون است.


همه می پرسند: چیست در زمزمه مبهم آب؟

                        چیست در همهمه دلکش برگ؟

                         چیست در بازی آن ابر سپید؟

روی این آبی آرام بلند

که تو را میبرد اینگونه به ژرفای خیال

 

                       چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

                       چیست در کوشش بی حاصل موج؟

                       چیست در خنده جام؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری!

 

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوترها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

                            من به این جمله نمی اندیشم.

 

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را میشنوم

                       میبینم

من به این جمله نمی اندیشم!

 

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم.

 

همه جا

همه وقت

من به هرحال که باشم به تو می اندیشم.

تو بدان این را     تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند.

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند!

 

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

 

در رگ ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

+ نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1391 2:24 توسط باران |


گابریل گارسیا مارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست و می‌داند عمر زیادی برایش باقی نیست.بخوانید چگونه در بخشی از یک نامه‌ی کوتاه جملاتی چنین زیبا می گوید :
 اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری 
بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت. … . همراه با عشق
گابریل گارسیا مارکز

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391 22:38 توسط باران |


سلام نور چشام

یادمه یکروز پرسیدی چرا دوستت دارم و من هیچ دلیلی برای دوست داشتنت نداشتم ، اصلا معتقدم عاشق شدن و دوست داشتن بهانه نمی خواهد.

امروز که به آن پرسشت فکر میکردم، دیدم اصلا نمیتوانم در کلام بگنجانم احساسم به تو را

اما میدانم که تو برایم چه هستی

این شعر/ترانه امروز آمد وقتی که تو را تصور کردم که دوباره همان پرسش را تکرار میکنی

.

چی بگم از همه خوبیت چی بگم؟

تو شرابی

تو گلابی

تو پر از لحظه نابی

تو همون نور کتابی

که تو تاریکیه شب

به من می تابی

چی بگم از همه خوبیت چی بگم؟

تو یه باغ پره از تاک

تویی بوی خاک نمناک

لطیفی مثل دل پاک

تو صنوبر

تو یه اختر

تو شر و شور کلاغ پر

واسه آرش تیر آخر

تو شراب سرخ شیراز

تو چشات یه عالمه راز

تو، رهایی مثل آواز

تویی سبزی چمنزار

تو شکوه یه علفزار

تو چشات دو تا ستاره

واسه درد من تو چاره

چی بگم از همه خوبیت چی بگم؟

تو بلندای دماوند

تو خروش رود اروند

تو یزرگی یه لبخند

واسه من رهایی از بند

تویی دشت پر شقایق

واسه ماهیگیر یه قایق

چی بگم از همه خوبیت چی بگم؟

تو همون اشکای عاشق

وقتی میریزه رو قرآن

تو سکوت یه کویری

کویری اونور کرمان

چی بگم از همه خوبیت چی بگم؟

تویی اون لحظه دل باختن مجنون

تو غم دلای پرخون

لحظه بارش بارون

تویی آتیش تو زمستون

تو همه عطر اقاقی

هر چی از آدمه باقی

تو تفنگی واسه یاغی

تو لوتوس سه تفنگدار

تو علم واسه علمدار

تو تمام یه کلیدر

لحظه فریاد حیدر

.

تو همه بود و نبودی

نگو عاشقم نبودی


+ نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391 1:27 توسط باران |



می دونید این مرد، کي بوده؟
 
بعد از پایان تحصیلاتش برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی‌اش بازگشت.
چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت می‌کرد،
تا اینکه زنی برای پرسش مساله‌ای که برایش پیش آمده‌بود پیش وی می‌رود.
از وی می‌پرسد «فضله‌ی موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاش‌ام بود، افتاده است، آیا روغن نجس است؟»
او با وجود اینکه می‌دانست روغن نجس است، ولی این را هم می‌دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین کند؛
به زن گفت نه، همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاور و بریز دور، روغن دیگر مشکلی ندارد.
بعد از این اتفاق بود که او علی‌رغم فشار اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند.
این اقدام به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.
می دانید این مرد که بوده.. ؟
.
.
.
.
.
.
.
مرحوم حسین پناهی ..... روحش شاد
عاشق این جمله شم:
به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد

+ نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1391 22:31 توسط باران |


مردي بود بسيار متمكن و پولدار. روزي به كارگراني براي كار در باغ نياز داشت. 

 بنابراين، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد، تا كارگراني را براي كار اجير كند. پيشكار رفت و همه كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آنها در باغ به كار مشغول شدند. كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند. روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند.

 گرچه اين كارگران تازه، غروب بود كه رسيدند، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد. شبانگاه ،هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه كارگران را گرد آورد و به همه آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتنـد:

 «اين بي انصافي است. چه مي كنيد، آقا؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند. بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند. آنها كه اصلاً كاري نكرده اند.» مرد ثروتمند خنديد وگفت: «به ديگران كاري نداشته باشيد. آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است؟» كارگران يكصدا گفتند: «نه، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد، بيشتر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است. با وجود اين، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم.» مرد دارا گفت: «من به آنها پول داده ام، زيرا بسيار دارم. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم، چيزي از دارائي من كم نمي شود.

 من از استغناي خويش مي بخشم. شما نگران اين موضوع نباشيد. شما بيش از توقعتان مزد گرفته ايد، پس مقايسه نكنيد. من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن، بسيار دارم.

 من از سر بي نيازيست كه مي بخشم.» مسيح گفت: «بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت ميكوشند. بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند. بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است، پيدايشـان مي شـود. امـا همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند.» شما نمي دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد، بلكه دارائي خويش را مي نگرد. اوبه غناي خود نگاه مي كند، نه به كار ما. از غناي ذات الهي، جز بهشت نمي شكفد. بايد هم اينگونه باشد. بهشت، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391 23:45 توسط باران |


 

کفر چو منی گزاف و آسان نبود

محکمتر از ایمان من ایمان نبود

در دهر چو من یکی و آن هم کافر

پس در همه شهر یک مسلمان نبود

 

بوعلی سینا

بعد از مرگم میفهمی کیو از دست دادی نمیخوام اینو بگم برام سخته ولی:


عاشقی کار تو نبود من عاشقت بودم و بس

تمام احساس منو کشتی گلم پای هوس

+ نوشته شده در شنبه 19 فروردین1391 0:26 توسط باران |



http://www.redlink1.com/mydocs/new-group/38/01.jpg
این که می‌ گویم می‌ روی !؟
یعنی ... می‌ شود نروی ؟
یعنی ... حالا که می ‌روی زود بر می‌ گردی ؟

+ نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1391 23:1 توسط باران |


یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید:
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم …اما واقعا ‌دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه باشه!!! میگم …
چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی، با ملاحظه هستی، بخا...طر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟ نه! معلومه که نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره
عشق خام و ناقص میگه: من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
ولی عشق کامل و پخته میگه: بهت نیاز دارم چون دوست دارم
“سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه .

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1391 3:21 توسط باران |


 چه رسم جالبی است،
محبتت را میگذارند پای احتیاجت،
صداقتت را میگذارند پای سادگیت،
سکوتت را میگذارند پای نفهمیت،
نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت،
... ...
و وفاداریت را پای بی کسیت،
و آنقدر تکرار میکنند که خودت
باورت میشود که تن هایی و بیکس و محتاج....!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391 1:21 توسط باران |


سلام مهتاب چهاردهمین شب

حدود یک ساعت به آغاز سال 91 مانده ، همه فکر و خیالم پیش توست، توی اتاق خودم هستم و بقیه در حال رفت و آمد ، همه دارند برای لحظه تحویل سال خودشان را آماده میکنند، من اما آماده ام، کاری ندارم بکنم، همه کارم خیال توست که آنهم دیگر مثل نفس کشیدن شده است. خودکار و اتوماتیک در ذهنمی، البته درستش این است که در قلبمی، مثل خداوند که در قلب همه انسانها حضور دارد. با این فرق که تو در قلب منی، از رگ گردن به من نزدیکتر، فکر کنم الان از نظر فیزیکی لااقل 1800 کیلومتر از تو دورم ، اما از رگ گردنم به من نزدیکتری، مثل خدا، البته جای او را نمیگیری، هر کدامتان جای خودش را دارد. به هم وصلید، اصلا من از راه تو باید به خدا یرسم، به خود خدا هم گفتم، بهش گفتم:

عشق لیلا گر ز سر بیرون کنم

کافرم من بندگیت چون کنم ؟

اونم گفت:

بارها گفتم به تو  فاش و نهان

صبر کن بر عشق او تا پای جان

در میان عشق او از دل بسوز

روبروی طعنه هایش لب بدوز

منم قبول کردم ، حالا هم دارم خودمو برای نوشتن سومین کتابم آماده میکنم، احتمالا توی این چند روز تعطیلی به جاهای قشنگی خواهد رسید.

گلم سال نو مبارک

یادت باشه درسته که با یک گل بهار نمیشه

اما بی گلی مثل تو هم بهار نمیشه

لااقل برای من که نمیشه

.

وقتی یرگردی من هم عید خواهم داشت، بهار را جشن میگیرم ، و عاشقانه در چشمانت میمیرم.

وای فکرش هم ضربان قلبم را زیاد میکند، شاید درستش اینست که ضربان قلبم را محکم میکند، با هر تپش قلبم تمام تنم میلرزد.

انگار چیزی میخواهد از درون قلبم پرواز کند.

.

.

یه سال پر از خوشی و شادی و موفقیت های واقعی برایت آرزو میکنم

برای تو وخانواده ات

همیشه سبز و مانا باشید.

حمید

+ نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391 9:32 توسط باران |


خبر مرگ سیمین دانشور حتی اگر در نود سالگی باشد غصه می آورد با خودش و نمی دانی که با این نبودن چه کنی، چه جانشینی برای این سرمایه هایی که یکی بعد از دیگری میروند بگذاری.

اما این خبر مرگ مرا به یاد خبر مرگ خودم میاندازد، و اینکه آیا تو از مرگم با خبر خواهی شد؟

وقتی خبر مرگم را بشنوی چه خواهی کرد؟

یاد شعری از حمید مصدق می افتم

آخ که چقدر بعضی ها همداستانند...

.

.


گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی میشنوی، روی تو را

کاشکی میدیدم.

شانه بالازدنت را،

- بی قید –

و تکان دادن دستت که،

- مهم نیست زیاد –

و تکان دادن سر را که

-عجیب! عاقبت مرد؟

- افسوس!

کاشکی میدیدم.

من با خود می گویم

چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد ؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه 19 اسفند1390 18:55 توسط باران |


وقتی این داستانک رو خوندم، به این فکر کردم که احتمالا آخرش با آخر داستان من یکی میشه

.

۶ سالمه ... با اینکه سرما خوردم اما اومدم تو کوچه ... چند روزی میشه که مامان خونه نیست ...

چشاش خیلی قشنگه ... روشنه ... ولی هیچوقت منو تو بازی راه نمی ده ...

۱۷ سالمه ... مامان واسه همیشه ما رو ترک کرد ... یعنی بابا رو ترک کرد ... لیلا بازم قهر کرده ...
جدیدا خیلی بی رحم شده ... هرچی دلش می خواد میگه ...
...
۲۴ سالمه ... صدای موزیک همسایه داره دیوونم می کنه ... به سلامتی لیلا خانوم عروس شده ... دوست داشتم ببینمش ... هی ...

۳۱ سالمه ... بابا به رحمت ایزدی شتافت ... شوهر لیلا می خواست خونه رو بخره ... دو برابر قیمت ... ولی واسه اینکه حرصش در بیاد ندادم ...

۴۶ سالمه ... خونه ... کله پزی ... اداره ... چلوکبابی ... اداره ... خونه ... حتی جمعه ها !

۵۲ سالمه ... پسر لیلا کارمند منه ... پدرسگ فتوکپی باباشه ...

۶۱ سالمه ... یه بارون ساده بهونه خوبی بود که هیچکس سر خاک من نباشه ...
به جز یه نفر ... عینک دودیش نمی ذاره چشای روشنشو ببینم ...
 

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1390 21:11 توسط باران |



فردی مسلمان یک همسایه کافر داشت
هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد :
خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر.مرگش را نزدیک کن (طوری که مرد کافر می شنید)

زمان گذشت و آن فرد مسلمان بیمار شد.
دیگر نمی توانست غذا درست کند ولی در کمال تعجب غذایش سر موقع در خانه اش ظاهر می شد.
مسلمان سر نماز می گفت خدایا ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و غذای من را در خانه ام ظاهر می کنی
و لعنت بر آن کافر خدا نشناس ... !
روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد، دید این همسایه کافرِ است که غذا براش می آورد.

از آن شب به بعد، مسلمان سر نماز می گفت :
خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان رو وسیله کردی که برای من غذا بیاورد.
من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی!!!

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی //// تا بیخبر بمیرد در درد خودپرستی!

+ نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1390 18:32 توسط باران |


سلام نازنینم ، شعر زیر که به گمانم از خاقانی می باشد، حال و روز من است. باور کردنش با تو ، جز خدا شاهدی ندارم. ولی از یاد نبر که آنها که خیر ما را میخواهند، همیشه درست تصمیم نمی گیرند.


یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
 پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
 وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی
 دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
 من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی
 در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در شنبه 22 بهمن1390 21:1 توسط باران |



وقتی در زمان ابوبکر، ابوسفیان به او پیشنهاد اقدام مسلحانه برای بدست
گرفتن قدرت را داد، محکم رد کرد.

وقتی شورشیان، خانه عثمان را محاصره کردند و آب را بروی اهل خانه بستند،
پسرانش را به محافظت از خانه گماشت و به اهل آن آب رساند.

وقتی مردم، بعد از قتل عثمان، با اصرار شدید و بیسابقه از او خواستند که
حاکم شود گفت “مرا رها کنید و سراغ کس دیگری روید، من هم کمکش میکنم”.
اینطور که برخی میگویند نبود که حکومت را حق خداداد خود بداند و تشکیل آن
را تکلیف شرعی خود بشمارد و از هر فرصتی استفاده کند.

اول کسی بود که با رای قاطع مردم حاکم شد. بعد از انتخاب شدن به مردم
نگفت “به خانه روید و مطیع باشید”. گفت “در صحنه بمانید و اظهار نظر و
انتقاد به حق کنید که من ایمن از خطا نیستم مگر اینکه خدا نگهم دارد”.

سعد ابن ابی وقاص، مشروعیت دولتش را نپذیرفت و بیعت نکرد، نه خانه را
برسرش خراب کرد، نه در خانه حبسش کرد و نه حتی علیهش سخن گفت و “خواص بی
بصیرت” خواندش.

طلحه و زبیر، به بهانه حج، مدینه را ترک کردند تا در مکه به عایشه
بپیوندند و جنگ راه بیندازند. به آن دو گفت “میدانم حج نمی روید!”؛ اما
با این وجود نه جلو رفتنشان را گرفت، نه به جرم فتنه گری در خانه حبسشان
کرد، و نه اصلا بر سابقه جهادشان خط کشید و “سران فتنه” خواندشان.

شب جنگ جمل، زبیر را صدا زد و با ذکر خاطره برادری سابقشان و سابقه
جهادشان با هم در محضر پیغمبر، دل او را لرزاند و از جنگ منصرفش کرد.
سلاحش “کلمه” بود. “غلام آن کلماتم که آتش انگیزد”.

روز جمل، اول سپاه مقابل تیراندازی کردند و یک سرباز او را کشتند. یارانش
گفتند شروع کنیم. او گفت نه و سر به آسمان بلند کرد و گفت “اللهم اشهد”
(خدایا شاهد باش). سپاه مقابل دومین تیر را انداختند و دومین سرباز او را
کشتند. یاران گفتند شروع کنیم. او باز مخالفت کرد و سر به آسمان بلند کرد
و گفت “اللهم اشهد”. تیر سوم را که انداختند و سومین سرباز او را که
کشتند، سر به آسمان بلند کرد و گفت “خدایا شاهد باش که ما شروع نکردیم”
آنگاه شمشیر کشید. ماجراجو و جنگ طلب نبود.

بعد از جنگ، بر پیکر طلحه گریست و خطاب به او گفت “کاش بیست سال پیش از
این مرده بودم و کشته ترا افتاده بر زمین و زیر آسمان نمی دیدم!”. حتی
حرمت سابقه جهاد دشمنش را هم نگه داشت.

سپس به دیدن عایشه رفت و حرفهای درشت او را تحمل کرد و حالش را پرسید،
سپس با ۴۰ زن مسلح روپوشیده (شبیه مردان جنگجو!) اسکورتش کرد و به وطنش
برش گرداند. با زنان، حتی مجرمانی که اقدام مسلحانه علیه امنیت ملی کرده
بودند، اینطور بود.

کسانیکه با او جنگیدند را “محارب و منافق و فتنه گر” نخواند، گفت
“برادران مسلمان مایند که در حق ما ظلم کردند!”.

نگذاشت در جنگ صفین، یارانش جواب شعارهای زشت یاران معاویه را بدهند. گفت
“من بدم می آید که شما زشت گویی کنید، بهتر آنست که از کارهایشان بگویید
و حال و روزشان را یاد کنید و به خدا بگویید خدایا خونهای ما و آنها را
حفظ کن!”.

در میانه صفین، درست سر بزنگاه و آنجا که بقول مالک اشتر “فقط چند قدم و
ضربت شمشیر تا خیمه معاویه مانده بود”، مردم نامردمش دست از جنگ کشیدند،
جز سلاح “کلمه” سلاح دیگری بر این نافرمانان نکشید. حتی اختیار جنگش دست
مردم بود. به جای مردم تصمیم نمی گرفت و نظر برحق خودش را به مردم تحمیل
نمی کرد. وقتی قرار بر مذاکره و حکمیت شد، او خواست که مالک اشتر یا ابن
عباس را بفرستد، مردمش مخالفت کردند و ابوموسی اشعری را فرستادند، و او
باز رای برحق خودش را به مردمش تحمیل نکرد و در عمل میزان را رای مردم
قرار داد و جز سلاح “کلمه” به کار نگرفت.

خوارج مسلح، در کمال آزادی علیهش تظاهرات میکردند، نه گفت از من اجازه
بگیرید، نه سرکوبشان کرد.

خوارج مسلح، در کمال امنیت در مسجد خدا، وسط نماز جماعت، با صدای بلند
برضد او شعار می دادند و او خطاب به خود این آیه را می خواند “فاصبر، ان
وعد الله حق”. همین! نه شکنجه، نه تجاوز، نه اعدام.

میگفت “نباید چیزی را از شما پنهان کنم جز در جنگ”.

وقتی شنید در مرز کشور تحت حکومتش، مهاجمان خارجی به خانه مردم ریخته اند
و غارتگری کرده اند، نگفت “سیاه نمایی نکنید”. خودش اپوزیسیون خودش شد و
خبر را به مردم گفت و گفت “مرد مسلمان باید از غم این حادثه بمیرد”!

بارها خودش مردم را به نظارت بر خودش دعوت کرد و انتقاد از حاکم را تکلیف
شرعی مردم دانست!

مرحوم مطهری با ذکر شواهدی از گفتار و رفتارش، تلویحا او را “لیبرال”
خواند! آنجا که در کتاب “آینده انقلاب” گفت “تعلیمات لیبرالیستی در متن
تعالیم اسلام هست”.

مردم که میگفت فقط مسلمانها را نمی گفت. خودش به صراحت گفت که “مردم یا
با ما همدین اند یا همنوع”؛ یعنی حرمت و حقوق همه باید محفوظ باشد.

به منصوبانش میگفت “مبادا مانند گرگ درنده به جان مردم بیفتید و خوردنشان
را غنیمت شمرید”.

هیچگاه در خانه مردم را نشکست و حرمت حریم خصوصیشان را، حتی آنجا که
دانست بساط فحشا پهن است، نقض نکرد.

به قاضی چنان امنیت و استقلالی داده بود که علیه خودش حکم کرد!

به از کارافتاده ها مقرری داد.

در سفری، وقتی که مردم دنبال مرکبش دویدند، ذوق نکرد، برعکس برسرشان
فریاد زد! مردم را خوار نمی خواست.

صورتش را نزدیک آتش می برد و می گفت “بچش علی، این سزای حاکمیست که مردمش
را فراموش کند”.

خدمات دولتهای قبل را ستود، بویژه برای عمر سنگ تمام گذاشت، نگفت آنها
دزد و فاسد و خائن بودند و حق مرا خوردند!

به معاویه نگفت “خدا حق حکومت را به من داده”. گفت “مردم مرا خواسته اند”.

بر حاکمان واجب کرد که تا ریشه فقر را نکنده اند همسطح فقیرترین مردم زنگی کنند.

در بستر مرگ گفت “مبادا در خون مردم بیفتید و بگویید وای علی کشته شد”.

+ نوشته شده در دوشنبه 17 بهمن1390 14:48 توسط باران |


معمولا برایم فرقی نمیکند که کسی برای نوشته هایم نظر بگذارد. اصلا  فرقی هم نمیکند کسی آنها را بخواند یا نه اما 3 کامنت خاص در میان کامنتهایم هست که با اسم شخص خاصی فرستاده شده اند. با شناختی که از آن شخص دارم بعید میدانم که هر سه کامنت از او باشد. شاید هم اشتباه میکنم اما مضمون این کامنتها هم نه تنها به شخصیت آن شخص نمی خورد بلکه با هم هم در تناقض است. اولین این کامنتها در تاریخ 4 اسفند 89 آمد. دومی 5 اردیبهشت نود و سومی هم همین چند روز پیش سه شنبه 11 بهمن 90 . از خواندنشان خنده ام میگیرد هرچه فکر میکنم ، نمیتوانم قبول کنم او اینها را نوشته باشد. به هر حال ... 

نه بابا کار او نیست ، آخه...

بی خیال

+ نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390 23:38 توسط باران |


هیچ وقت فکر نمی کردم از برد پرسپوبیس انقدر خوشحال شوم.

اولش گفتم که اگر استقلال ببرد تو باز خواهی گشت اما بعد گفتم اگر قرار است برگردی من باید از خیلی چیزها بگذرم ، باید خودم را می سنجیدم ، شرط گذاشتم اگر پرسپولیس ببرد تو برمیگردی . بعد از هر دو گل استقلال کلی خوشحالی کردم . بعد ناگهان یادم آمد که اگر استقلال ببرد تو نخواهی آمد. آنوقت شروع کردم به دعا کردن، سخت بود ، سخت بود ، سخت بود .

من ، استقلالی دو آتشه که در تمام فامیل زبانزدم ، دعا کردم استقلال ببازد تا تو بازگردی. بعد از برد پیروزی از خوشحالی دور کمپ میدویدم . الان که اینها را می نویسم جلوی اشکهایم را نمی توانم بگیرم. نمیدانم از خوشحالی میگرم یا از غصه. فقط میدانم که قلبم بازگشتت را میخواهد حتی اگر مجبور شوم تا آخر عمرم برای برد پرسپولیس دعا کنم.

تا به کجا میبرد این دل مرا

سوی فنا میبرد این دل مرا

بین که چه سان جانب دشت جنون

بی سر و پا میبرد این دل مرا

.

ایکاش میدانستی که دعا برای برد پرسپولیس یرای من یعنی چه

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1390 20:19 توسط باران |


قصه‌ را كه‌ مي‌داني؟ قصه‌ مرغان‌ و كوه‌ قاف‌ را، قصه‌ رفتن‌ و آن‌ هفت‌ وادي‌ صعب‌ را، قصه‌ سيمرغ‌ و آينه‌ را؟

قصه‌ نيست؛ حكايت‌ تقدير است‌ كه‌ بر پيشاني‌ام‌ نوشته‌اند. هزار سال‌ است‌ كه‌ تقدير را تأ‌خير مي‌كنم.
اما چه‌ كنم‌ با هدهد، هدهدي‌ كه‌ از عهد سليمان‌ تا امروز هر بامداد صدايم‌ مي‌زند؛ و من‌ همان‌ گنجشك‌ كوچك‌ عذرخواهم‌ كه‌ هر روز بهانه‌اي‌ مي‌آورد، بهانه‌هاي‌ كوچك‌ بي‌مقدار.
تنم‌ نازك‌ است‌ و بال‌هايم‌ نحيف. من‌ از راه‌ سخت‌ و سنگ‌ و سنگلاخ‌ مي‌ترسم. من‌ از گم‌ شدن، من‌ از تشنگي، من‌ از تاريك‌ و دور واهمه‌ دارم.
گفتي‌ قرار است‌ بال‌هايمان‌ را توي‌ حوض‌ داغ‌ خورشيد بشوييم؟ گفتي‌ كه‌ اين‌ تازه‌ اول‌ قصه‌ است؟ گفتي‌ كه‌ بعد نوبت‌ معرفت‌ است‌ و توحيد؟ گفتي‌ كه‌ حيرت، بار درخت‌ توحيد است؟ گفتي‌ بي‌ نيازي...؟
گفتي‌ كه‌ فقر...؟ گفتي‌ كه‌ آخرش‌ محو است‌ و عدم...؟
آي‌ هدهد! آي‌ هدهد! بايست؛ نه، من‌ طاقتش‌ را ندارم...
بهار كه‌ بيايد، ديگر رفته‌ام. بهار، بهانه‌ رفتن‌ است. حق‌ با هدهد است‌ كه‌ مي‌گفت: رفتن‌ زيباتر است، ماندن‌ شكوهي‌ ندارد؛ آن‌ هم‌ پشت‌ اين‌ سنگريزه‌هاي‌ طلب.
گيرم‌ كه‌ ماندم‌ و باز بال‌بال‌ زدم، توي‌ خاك‌ و خاطره، توي‌ گذشته‌ و گل. گيرم‌ كه‌ بالم‌ را هزار سال‌ ديگر هم‌ بسته‌ نگه‌ داشتم، بال‌هاي‌ بسته‌ اما طعم‌ اوج‌ را كي‌ خواهد چشيد؟
مي‌روم، بايد رفت؛ در خون‌ تپيده‌ و پرپر. سيمرغ، مرغان‌ را در خون‌ تپيده‌ دوست‌تر دارد. هدهد بود كه‌ اين‌ را به‌ من‌ گفت.
راستي، اگر ديگر نيامدم، يعني‌ كه‌ آتش‌ گرفته‌ام؛ يعني‌ كه‌ شعله‌ورم! يعني‌ سوختم؛ يعني‌ خاكسترم‌ را هم‌ باد برده‌ است.
مي‌روم‌ اما هر جا كه‌ رسيدم، پري‌ به‌ يادگار برايت‌ خواهم‌ گذاشت. مي‌دانم، اين‌ كمترين‌ شرط‌ جوانمردي‌ است.

بدرود، رفيق‌ روزهاي‌ بي‌قراري‌ام! قرارمان‌ اما در حوالي‌ قاف، پشت‌ آشيانه‌ سيمرغ، آنجا كه‌ جز بال‌ و پر سوخته، نشاني‌ ندارد...

عرفان نظر آهاری

آری بهار که بیاید رفته ام

نشانی وبلاگ را که داری

همنام خود توست

شماره تلفن هایم را هم تغییر نمیدهم ، بیش از یک پر برایت میگذارم ، از همه وجودم تنها همین چند پر سالم مانده، دلم را اگر پیشت بگذارم به دردت نمی خورد. دیگر جایی برای سوختن ندارد. بگذار پیش خودم باشد، یادگار روزهای با تو بودن ( بخوان بی تو بودن)

هرگاه نیاز به بودنم بود، خودت میدانی کدام پر را به آتش بکشی 

 خداحافظ

رفیق روزهای بی قراریم

قاصدکها را که دیدی ، یادم کن

.

حمید

+ نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390 23:32 توسط باران |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اردیبهشت 1391

فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388



پیوندها

محمد حسین بهرامیان
سایت شعر نو
آوای دل
آریا قلم
شعر نو
یک اتفاق ساده
کرشمه ( ژیلا راسخ)
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin